۱۳۹۶-۰۵-۰۵

خواهران ناامید

خواهران نا امید سریع دوید به سمت در خروجی. منم به دنبالش بود. متوجه من نشد.دوان دوان وارد خیابان شد.  پام به در گیر کرد و […]
۱۳۹۶-۰۵-۰۳

بهار ما گذشته

صبح بود. الهام تازه از رختخواب بلند شده بود و از سر صدایش معلوم بود که هنوز در حال آماده شدن برای رفتن به سر کاره. […]
۱۳۹۶-۰۴-۱۱

واقعیت مجازی

با پدرم تازه آشنا شده ام. من تازه از پرورشگاه آمده ام و امروز ذقیقا یک ساله با خانواده جدیدم دارم زندگی می کنم. زندگی من پارسال […]
My title page contents