دستور، دستور است.
۱۳۹۶-۰۵-۳۱
نمایش همه

راز هستی

اسم من هستی است. من با زامبی های زیادی جنگیده ام. من اسم مشکلات زندگی ام را گذاشته ام زامبی؛ چرا که وقتی از شر یکی راحت می شوم، یکی دیگه جلوی پایم سبز می شود. من دارای یک ویژگی عجیب و غریب هستم که هر کسی می شنود کلی تعجب می کند. دکترها که در مانده اند از درک این ویژگی. پدرم بار ها به دکترها گفته که این بیماری رو می شود معالجه کرد اما دکترها بهش گفتند اولا که این بیماری نیست بلکه یک ویژگی هست و ثانیا این ویژگی مادر زادی است و کاریش نمیشه کرد. ویژگی من این است که چشمان من بر عکس بقیه اطرافیانم تصاویر را رنگی نمی بیند بلکه بصورت سیاه-سفید می بیند.

معلوم نیست که ایراد از مغزمه یا از چشم هایم. اما این ویژگی عجیب من، وقتی عجیب تر شد که فهمیدم بعضی از خواب ها را بصورت رنگی می بینم. یعنی رویاهایی هستند که من آن ها را بصورت رنگی می بینم در صورتی که هنگام بیداری تا به حال چیزی را رنگی ندیده ام.

مشکل جدی من وقتی شروع شد که در دانشگاه، رشته سینما گرایش فیلم سازی قبول شدم. رشته ای که با وسواس انتخاب کرده بودم و مدت ها بود برای بدست آوردنش تلاش می کردم. من نمی توانستم دنیا رو شبیه بقیه ببینم اما میتوانستم بهشون نشون بدم که چی می بینم ، چه روزهای تلخ و شب های روشنی دارم ، تمام این مدت تلاش کردم تا از شر این زامبی ام رها بشم اما بی فایده بود. نمیدونستم چه مشکلات جدیدی در انتظارمه.

شاید براى هیچ کس قابل باور نباشه که چقدر میتونه این مشکل برایم حاد باشد . با این ویژگی،  روز، شب ، آدم ها، مداد رنگى و هزاران جسم دیگر حدس زدن رنگشان برایم مشکل بود، چطور میتوانستم با دنیاى اطرافم ارتباط داشته باشم؟ دقیقاً خاطرم هست وقتى معلم نقاشى ام براى اولین بار از من خواست نقاشى بکشم تفاوتى بین رنگ ها ندیدم یک مداد برداشتم و تمام اون چه حس کردم رو توى ورق کشیدم تفاوتى بین رنگ ابر با خورشید نمیدیدم… شاید باید باور کنم که همه اطرافیانم به خاطر وضع من هیچ لحظه اى نسبت به من حس ترحم رو رها نکردند.

خاطرم هست اون روز در راه بازگشت از کلاس دانشکده، مسیرم رو به سمت کافى شاپ  تغییر دادم.کافی شاپ دانشکده ی هنر‌…شنیده ام که پر است از رنگ اصلا کسی که هنر میخواند باید رنگ را بشناسد. با رنگ ها زندگی کرده باشد اما من بجز در رویاهایم رنگ ها را حس نکرده بودم…راستش من همه ی چیزهای سیاه و سفید را در خواب هایم رنگی میدیدم. انگار شب ها میخوابیدم تا رنگ بپاشم بر روی دیده های صبح تا شب ام.

آن روز هم در کافی شاپ دانشکده. تنها نشسته بودم پشت میز گردی وسط کافه. قهوه داغم رو با دو دستم گرفته بودم. توی فکر این بودم که سینما رویاست یا واقعیت؟! یا مرز این دوست؟ اگر رویا باشه، آیا منم می‌تونم یک فیلم رنگی بسازم؟ خیلی دلم می‌خواست راهی پیدا کنم تا مرز رویا و واقعیت – که حالا برای من خیلی بیشتر از بقیه پر رنگ شده بود – رو  بشکنم.

توی همین فکرها بودم که میز تکان سختی خورد و داغی قهوه دستم رو سوزاند. «ببخشید خانم! واقعا متاسفم!» سرم رو با خشمی چرخاندم و پسری درشت اندام با ریش و موی نا صاف، کوله ایی به پشت، لباسهایی که معلوم بود اصراری هم نداشته مرتب باشند، بالای سرم ایستاده بود. از نگاهش معلوم بود دست و پایش را گم کرده. خیلی دلم میخواست حرف تندی بهش بزنم. اما شاید اون روز، از آن روزهایی بود که آدمها رو بیشتر سفید میدیدم تا سیاه…

هیچی نگفتم. اجازه خواست روی صندلی میزم بنشیند. برای من اون پسر هم مثل بقیه آدم ها بود. سیاه و سفید. برای همین مثل بقیه اون رو از روی رنگ و رویش و رنگ لباس هاش قضاوت نکردم. اجازه خواست سیگاری روشن کنم. من به نشانه سر و دست گفتم مشکلی نیست. یک چند دقیقه ای در خودش بود و من در این مدت داشتم به خواب هایی که دیده بودم فکر می کردم. دیشب مثل بقیه شب ها که عادت دارم پیش از خواب کتابی را بخوانم، نمایشنامه “در جستجوی زمان از دست رفته” که اقتباسی از کتاب ۷ جلدی مارسل پروست بود رو می خواندم. تا صبح کابوس دیده بودم. کابوس هایی که خیلی دوست داشتم علیرغم بی معنا بودنشان ادامه پیدا کند. عمق فاجعه خواب دیشب این بود توی اون داشتم نمایشنامه در جستجوی زمان از دست رفته رو می خوندم. اون نمایشنامه خودش کلی ابهام  داره، حالا ببینید خواب این نمایشنامه رو دیدن چه حسی به آدم میده. پسره سر حرف رو باز کرد.

– شما دانشجوی همین دانشکده اید؟ با دکتر فدایی کلاس داشته اید؟

– اوووم…آره ..نه … من تازه اومدم…یعنی سال اولی هستم… اما از سال بالایی ها شنیدم تعریفش رو.

پسر سری به نشانه گله گزاری تکان داد.

– با هاش یه پروژه دارم. بهمون گفته باید یک گروه جمع کنید و یک فیلم آماتور بسازید.

داشتم به فنجان و قهوه سیاه و سفید روی میز نگاه می کرد و با خودم گفتم که خوب آدم میاد اینجا که فیلم سازی رو یاد بگیره. اینکه اینهمه غم باد نداره. ناگهان جدی توی صورتم نگاه کرد و بهم گفت: “خوش به حالت”

اصلا متوجه نشدم چرا این حرف را زد . نگاهش کردم . به نظرم این آدم در نگاه و رفتارش چیزی بود که با بقیه خیلی فرق می کرد . نمی توانستم بگویم عادی رفتار می کند. به عنوان یک دانشجوی هنر خیلی هم غیر عادی نبود. هنری ها عادت داشتند متفاوت باشند یا حداقل اینطور وانمود کنند که متفاوتند. به هر حال اصلا دلم نمی خواست حرف زدن با آن پسر را ادامه بدهم. بی مقدمه بلند شدم رفتم سر یک میز دیگر نشستم. اما انگار برای آن پسر فرقی نداشت. همچنان به روبه رویش نگاه می کرد و حرف می زد انگار که من هنوز جلویش نشسته ام و مخاطبش هستم. نفهمیدم دارد با خودش حرف میزند یا اینکه هنوز فکر می کند من رو به رویش هستم.

بنظرم هوای کافی شاپ کمی سنگین میومد. بدون اینکه هدف خاصی رو دنبال کنم از کافی شاپ خارج شدم. غرق در افکار خودم توی پیاده رو  فدم میزدم که صدای خانمی جوان و البته زیبا منو بخودم اورد دیدم که اون زن زیبا با پسر کوچیکش که از شکل و قوارش معلوم بود سن اش از ۵ سال نباید بیشتر باشه بر سر انتخاب رنگ بادکنک از یک فروشنده سیار، اختلاف نظر پیدا کرده و از من خواست که نظرم را در مورد رنگ بهتر بادکنک بگم، البته طوری اینو مطرح کرد که من نظر اونو تایید کنم. با شنیدن این درخواست، بدون اینکه پاسخی به زن بدهم، دوباره به کافی شاپ برگشتم و نشستم سر جای قبلیم. پسر بدون کمترین توجه داشت با موبایلش ور می رفت. ازش پرسیدم: چرا بهم میگید خوش به حالم؟

-آخه منم دوست داشتم مثل تو باشم… چشمات رو میگم

چشمام مگه چشه؟

– ببینید شما مهسا بادلی رو که میشناسی؟ فکر کنم صمیمی ترین دوست دانشکده ایت باشه. مهسا خواهرمه. یه روزی، وسط حرفاش قضیه چشمات رو برام گفت.

با خودم گفتم لعنت به زبانی که بد موقع باز بشه… نباید اونروز موقع خرید لباس رازم رو بهش می گفتم لامصب گیر داده بود که رنگش خوبه؟

– خانم هستی صولتی! لازم نیست نگران و ناراحت بشی، بین خودمون می مونه.

– اوکی…آخه قرار نبود این قضیه توی دانشکده پخش بشه… برای همین،جا خوردم.

– هستی خانم من یه فکری دارم که با این توانایی که شما داری در پروژه فیلم سازیم ازش استفاده کنم. یعنی…

ظاهرا نمی توانستم از دستش خلاص بشوم. از همان لحظه ی اولی که او را دیدم و ظاهر عجیبش توجهم را جلب کرد تا آن موقع که گفت خوش به حالتان و حتی وقتی بلند شدم رفتم …. خودم هم فهمیده بودم انگار قراره این داستان ادامه پیدا کند. این پیشنهاد فیلم سازی با استفاده از توانایی من.

لبخندتلخی زدم و جواب دادم :” منظورتون کدوم توانایی منه ؟ این بیشتر یه ناتوانیه تا چیز دیگه.”

پسر گفت :” همیشه راه دیگه ای هم برای نگاه کردن به مسایل هست. اگر این موضوع رو یه توانایی فرض کنیم که به نظر من اینطوره کلی کار میشه انجام داد.”

به پسر نگاه کردم. به نظر مصمم و جدی بود:” شما همیشه اینطوری هستی؟ یعنی حتی اگر کسی جلوت ننشسته باشه به حرف زدنت ادامه میدی؟”

پسر گفت :” من می دونستم برمی گردی ، تازه چه اشکالی داره آدم بلند بلند فکر کنه؟ این کار کمک می کنه راحت تر فکر کنم.”

با خودم فکر کردم من این آدم رو نمی شناسم . حتی اسمش رو هم نمی دونم .یعنی قراره این فیلم سیاه و سفید باشه؟ خوب این که تازگی نداره. میشه مثل فیلمای سیاه و سفید دوره صامت ….

اما ظاهرا افکار  این پسر جالبتر از افکار من بود. صدایش را رو صاف کرد و گفت: «آدمهای نابینا رو در نظر بگیرید. چون نابینا هستند آدم فکر میکنه خبر ندارند اطرافشون چه خبره. اما حتی از بیناها بیشتر خبر دارند. گوشهاشون بهتر میشنوه، بو ها رو بهتر درک میکنند. پوستشون کمترین وزش باد یا ظریف ترین برجستگی رو میتونه کشف کنه.  درک اونها از محیط در مجموع نه تنها کمتر نیست، بلکه خیلی وقتها بیشتر هم میشه. تو شاید زرد و بنفش رو تشخیص ندی، اما توی همون سیاه و سفیدی ها چیزهایی رو میبینی که از چشم بقیه پنهون مونده. و الا تشخیص چای و قهوه هم برایت ممکن نبود.»

کمی جا خورده بودم. کسی تا بحال از این زاویه من رو توصیف نکرده بود. پر بی راه هم نمی گفت. یاد روزی افتادم که مامان، جوب روندیده بود و من جلوش رو گرفتم. یا مهسا خودکار قرمزش رو پیدا نمیکرد و من دیدم روی میز کنار بقیه خودکارها است. گفتم:

«ولی توی فیلم فکر میکنی من چی رو میتونم ببینم که بقیه ندیدند؟»

پشتش رو از صندلی جدا کرد. به سمت میز خم شد. آرنجش رو گذاشت روی میز و دستش رو لای موهاش کشید: «نمیدونم. من، من که چشمهای تو رو ندارم! باید کار رو شروع کنیم و ببینیم چشمهایت چی میبینند.»

من از طرز نگاهش هم شوکه بودم و هم ذوق زده. دوست داشتم ببینم واقعا چشم من میتونه  باعث بشه یک فیلم متفاوت ساخته بشه. گفتم: بذار کمی با خودم فکر کنم. باهاش خدا حافظی کردم. شماره ای بین من و او رد و بدل نشد و حتی اسم پسر رو هم نپرسیدم. اما خیالم راحت بود که برادر مهساست. رفتم به سمت کلاسم. تمام مدت کلاس ذهنم پیش کاری که می خواستم بکنم بود. نکنه بخواد زندگی و خاص بودن چشمانم را دست مایه فیلم قرار بده؟ نه… نه… اصلا نمی ذارم این کار رو بکنه. خودم باید بهش خط بدم و ایده. به ذهنم رسید که من شب ها خواب های رنگی می بینم.

رنگی…رنگی… اما من فقط اسم رنگ ها  را می دانم چرا که کسی در خواب و رویاهام نیست که بگه این رنگ چه رنگیه؟ من فقط می دونم مثلا هوا آبیه… چمن سبزه… اما آیا اون هوا و چمنی که من توی خواب میبینم واقعا آبی و سبزه؟

دوباره حالت های پرسش و پاسخ و شک وجودم را فرا گرفت. یکبار وقتی نوجوان بودم به این شک کردم که نکنه  وقتی خواب هستم، در اصل بیدار می شم و وقتی بیدارم در اصل خوابم؟!

کلاس تمام شد. به سمت خونه حرکت کردم. مهسا رو در راه دیدم. می خواستم یک چیزی بهش بگم اما جلوی خودم رو گرفتم. هیچی در مورد دیدار با برادرش بهش نگفتم. با مهسا هم مسیر بودم. بعضی مواقع من رو می رسوند نزدیک خونمون. گفت بیا با هم بریم. چون می خواستم اسیر تاکسی و اتوبوس نشم و مایل بودم بیشتر انرژی ام رو روی افکار سر کلاس متمرکز کنم برای همین بهش گفتم باشه باهات میام.

خیلی دوست داشتم حرف رو بکشونم به برادرش. تا به حال درباره ی خانواده ی بکدیگر حرفی نزده بودیم. اصلا رابطه مون در اون حد نبود اما حالا وضع فرق می کرد. نمی خواستم مستقیم بپرسم :” مهسا برادرت چکاره است و اسمش چیه ؟” و جریان امروز را برایش تعریف کنم. مهسا گفت :” چیه ؟ چقدر تو فکری ” گفتم :” نه ، چیزی نیست . داشتم فکر می کردم کاش تک فرزند نبودم. گاهی خیلی احساس تنهایی می کنم. چیزایی هست که آدم فقط می تونه به خواهر و برادرش بگه.” باید مطمئن می شدم، بعد وارد یک پروژه فیلمسازی با پسر غریبه می شدم. حسی به من می گفت که چیزی این وسط درست نیست. مهسا فقط گوش می داد و با سر تایید می کرد. ادامه دادم:” کاش مثل تو برادر داشتم . همه ی دوستام که برادر دارن تو وضعیتای خاص کمکشون می کنه.” مهسا ایستاد و نگاهم کرد :” مثل من؟ کی به تو گفته که من برادر دارم؟”.

شوکه شدم…

اینکه مهسا برادر داشت یا نه خیلی هم برای من مهم نبود اهمیتش آنجا بود که اگر آن پسر برادر مهسا نبود راز چشمان مرا از کجا میدانست…

باید جوابی به مهسای متعجب می دادم. گفتم مگر نداری؟ فکر کردم در حرفهایت از برادرت گفته بودی؛ و چقدر از این دروغ کلیشه بدم می آمد.

مهسا نگاهش را از من گرفت و گفت اشتباه میکنی من هیچ وقت از برادری حرف نزدم اما نگاه مهسا حالت عادی به خودش نگرفت انگار که قرار بود چیزی را پنهان کند. من علتش را نمی فهمیدم ؛ مگر برادر داشتن راز است؟

در میان این مسائل و ندانستن مانده بودم. به معمای فیلم سازی با چشم های عجیب من ،راز برادر مهسا هم اضافه شده بود رازی که انگار برای مهسا راز مهمی هم بود که برای پنهان ماندنش تلاش کند.

باید می فهمیدم آن پسر کیست و اگر برادر مهسا نیست حداقل راز چشم های من را از کجا فهمیده؟ هرچند که مطمئن بودم مهسا چیزی از من پنهان می کند.

چند روز، از اون عصر عجیب گذشت و ذهنم دائم مشغول به معماهای جدید بود. بخصوص به اینکه از چشمم چه کاری برای ساخت یک فیلم میتونم بکشم؟! هر روزی که دانشگاه رفتم چشم میچرخاندم تا پسر رو دوباره ببینم اما هیچ جا نبود. به مهسا هم چیزی نمی گفتم. احساس میکردم هنوز گاردش بالاست و فرصت مناسبی نیست با کلی سوال سر وقتش برم.

بعد از چند روز با مهسا رفتیم پارک نزدیک دانشگاه. کلاس آخر تشکیل نشده بود. روی نیمکتی نشستیم و با خنده و شوخی راجع به درسها حرف میزدیم. توی اون گرما مهسا هوس بستنی کرد. منم دلم خواست. کلی کتاب توی کوله ام بود و حسابی سنگین. قرار شد مهسا بره بستنی بخره و بیاد.

چند دقیقه ایی بیشتر نگذشته بود که از دور چیز آشنایی به چشمم خورد. نیم خیز شدم و چشمهام رو ریز کردم تا بتونم بهتر تشخیصش بدم. خودش بود. همون پسره. درست اون طرف پارک. ناخودآگاه ایستادتم. باید تا دوباره گمش نکردم، میرفتم سراغش. برگشتم دنبال مهسا: «مهسسساااا» نبود. برگشتم سمت پسر. داشت از دید رسم خارج میشد.

یکدفعه دست انداختم و بند کیف را توی دستم گرفتم و  سمت پسر دویدم و در حالیکه سعی میکردم کیف رو روی دوشم سفت کنم، مراقب بودم پسر رو گم نکنم.

دوان دوان سویش شتاب گرفتم. اما هنگام پریدن از روی یک جدول، دوباره گمش کردم. کمی هول شدم. قلبم به تپش افتاده بود. با استرس و دلواپسی اطراف رو نگاه میکردم. چرخی  زدم. دوباره دیدمش. آن طرف حوض بود. دویدم سمتش. خودم رو به هر زوری بود بهش رسوندم. کمی عصبانی بودم. داد زدم: « آقا» بی توجه همچنان میرفت. « با شمام. آقا» انگار نه انگار. پشتش که رسیدم گام آخر رو خیز بلندتری برداشتم. کنارش قرار گرفتم. پرید کنار. گویی ترسیده باشد. جا خورده بود. گفت: «شمایید؟ اینجا چه میکنید؟»

-خیلی صدایت کردم

-صدا؟ …..ممم آهان آره. فکر نمیکردم کسی با من باشه.

نفسم به سختی بالا می آمد و هن هن کنان صحبت میکردم.

– خوبید الان؟

نفس عمیقی کشیدم. سینه ام رو صاف کردم. سعی کردم به خودم مسلط بشم.

-آره. آره خوبم.  میشه صحبت کنیم؟

– باشه. فقط باید برم دانشکده. بیا توی راه صحبت کنیم.

راه افتادیم. نفسم کمی آرامتر شده بود. اما هنوز نه خیلی آرام.

– هنوز سر پیشنهادتون هستی؟

-کدوم پیشنهاد؟

-فیلم دیگه

نگاهش رو برگرداند. زول زد توی چشمام. با یک حالت جدی گفت:

-بله. معلومه. صد در صد.

– خب باید از کجا شروع کنیم؟ من هنوز نمیدونم چطوری میتونم از چشم خودم برای یک فیلم استفاده کنم.

-شاید مشکل اینجاست که به چشمت زیادی نگاه ابزاری داری. اونم ابزاری که  ظاهرا خوب هم کار نمیکنه. اما چشم تو صادق ترین چشمیه که تا بحال دیدم. ببین، تو واقعیت رو سیاه و سفید میبینی ولی رویاهات رنگی اند. یعنی همونطوری که مردم توی زندگی هاشون چیزها رو میبنند. دنیای اونها اغلب سیاهه اگرچه چشمهاشون همه چیز رو رنگی میبیند. بیشتر تلخی ها یادشونه و گاهی هم شیرینی هایی از زندگی رو برای همیشه به یاد دارند. تو زندگی رو همونطوری که هست میبینی. نه اینکه زندگی سیاه و سفید باشه. اما وقتی پای حرف مردم مینشینی، از سیاهی و گاهی سفیدی های زندگی برات میگن. با این حال همه رویاهاشون رنگیه. تنها روزنه امید ما همین رویاهاست. راستی؟! تو وقتی چشمت رو میبندی، و یک صحنه ایی رو تجسم میکنی، اون رویایی که خودت توی بیداری میسازی، اون رویا رنگی هست یا سیاه سفید؟

جا خوردم. در این دو دیدار کوتاه این پسر چقدر من رو به فکر فرو میبرد. تا بحال به این سوال فکر نکرده بودم. اصلا یادم نمیاد رویاهایی که در بیداری ساختم رنگی اند یا نه؟! اصلا شک کردم آیا تا بخال خودم خودخواسته رویایی ساختم؟ یعنی نساختم؟!

یکدفعه ایستاد و به من نگاه کرد. از فکر پریدم بیرون. گفت:

-شما هم میایی دانشگاه

-چی؟ آهان. نه. واییی…

یاد مهسا افتادم. باید زودتر برمیگشتم. گفت:

-پس من میرم.

-باشه.

-خداحافظ

چند قدمی دور شد . یکدفعه داد زدم:

-راستی شمارت رو بده. اسمت چی بود؟ چطوری پیدات کنم؟

-فردا ساعت ۴ بعد از ظهر زیر سرو بزرگ میبینمت.

همون سرو معروف و بزرگی رو میگفت که وسط میدان دانشکده بود. دوان دوان برگشتم به سمت جایی که از مهسا جدا شدم.

(۱)

مهسا منتظرم بود. در نگاه مهسا نگرانی خاصی موج میزد. بی مقدمه گفت :” کجا رفته بودی  هستی؟” من یک نقطه قوت داشتم که البته تو این دوره زمانه تو این روزگار لعنتی نقطه ضعف محسوب میشد . آنهم راستگویی بی حد و مرز من بود. من نمی توانستم دروغ بگویم. شاید خنده دار به نظر برسد آنهم در روزگار دورویی ها، تظاهر و حیله که اگر این هارا نداشته باشی به هیچ جایی نمیرسی. مهسا همچنان نگاهم می کرد. خیلی راحت می توانستم چیزی سر هم کنم اما نکردم من عادت نکرده بودم دروغ بگویم و در آن لحظه، این فضیلت نایاب چقدر دست و پا گیرم بود. مهسا سوالش را  تکرار کرد. بنده خدا نگران و متعجب شده بود. خیلی آرام جواب دادم :” برادرت رو دیدم مهسا ، یه قراری با هم داشتیم …درباره ی پروژه فیلمسازی … رفتم باهاش صحبت کنم.” هرگز آن لحظه را فراموش نمی کنم. چنان درد و رنجی به چشمان مهسا هجوم آورد که از صداقت و راستگویی خودم حالم به هم خورد. کاش راستش را نگفته بودم.

(۲)

پایان اول از (۱)

هرچه گشتم مهسا را ندیدم. عجیب بود این ناپدید شدنش. اصلا چطور است که هر وقت قرار است من این آقای به اصطلاح برادر را ببینم مهسا نیست. مثلا همین فردا عصر ساعت ۴ زیر سرو بزرگ…مهسا از هفته ی پیش گفته بود که فردا میخواهد به سفری دو روزه برود با خانواده! چرا تا الان یادم نبود اگر این آقا واقعا برادر مهسا بود پس چرا فردا همراه برادرش در سفر نبود؟ من دیگر دارم همه چیز را زیادی معمایی میکنم حتما نمیخواهد سفر برود دیگر اینکه سوال سختی نیست…

همینطور آرام آرام راه می رفتم و فکر می کردم. موبایلم زنگ خورد مهسا بود که عذر میخواست و گفت مجبور شده است یکدفعه برود! این هم از عجایب این خواهر و برادر نبود؟  شانه ای بالا انداختم و رفتم به سمت خانه. در آرشیو فیلم هایم به دنبال فیلم های سیاه و سفید گشتم. البته که همه شان برای من سیاه وسفید بودند اما به ابتدای عصر فیلم های سیاه و سفید. به آنجایی که عرصه ی فیلم پا به رنگی شدن گذاشته بود و فیلم سیاه و سفید از یک اجبار تبدیل به یک سبک شده بود.

فردا رسید. ساعت ۴ زیر سرو بزرگ برادر مهسا نبود، خود مهسا بود…بی آنکه چیزی از قرار ما بداند…

ما عجیب ها همدیگر را پیدا می کنیم. منی که چشم هایم مثل فیلم های کلاسیک است و مهسایی که میتواند خودش را سر ساعت های مقرری به شکل فردی دیگری در بیاورد.

گفته بودم که من رویاها را زندگی میکنم و بیداری را خواب میبینم.

پایان دوم از (۲)

من و مهسا چند دقیقه ای را در سکوت گذراندیم. مهسا گفت: هستی ! اون برادر ناتنیه منه… اینا من رو از توی پرورشگاه آوردند…من بچه واقعی خانواده نیستم…تو هر چی از من میدونی مربوط به روی خوب سکه زندگیمه…من نباید به تو دروغ می گفتم.

اولش ناراحت شدم که چرا به من دروغ گفت چرا که من تمام رازهای زندگیم رو بهش گفته بودم اما بیشتر از همه از موضوع دیگه ای ازش ناراحت شدم.

گفتم: مهسا! بهتره در موردش صحبت نکنیم… من از این چیزا ناراحت نیستم… از این ناراحتم که چرا راز من رو فاش کردی؟!

مهسا به دنبال توجیه بود که ادامه دادم: نیاز به جواب نیست. شاید یه روزی باید به همه  بچه ها می گفتم. کار من رو راحت کردی.

دست مهسا رو گرفتم کمی بغض کرده بود و احساساتی شده بود. رو به روش ایستادم و بهش گفتم: ” عشقم… اون چشمای سیاهت رو ناراحت نبینما … نگران نباش.

مدتی روی نیمکت نشستیم و به آسمان و درختان چنار سر به فلک کشیده خیره شدیم.

(۳)

به مهسا گفتم: نظرت در مورد پیشنهاد برادرت چیه؟ راستی اسمش رو نگفتی؟

– اسمش سینا ست.

– سینا…سینا… خوب مهسا جون نظرت در مورد پیشنهاد آقا سینا چیه؟ من با برادرت روی پروژه فیلمسازیش همکاری کنم؟

مهسا از اون فیلم بین های درجه یک بود و خیلی  هم  خلاق. بهم گفت: حتما… ببین فیلم آرتیست  رو یادته … همون سیاه سفیده… ببین توی سال ۲۰۱۱ که اوج سینمای دیجیتالیه میاد و بهترین فیلمه اسکار میشه. ببین چه ایده ای به ذهنت میرسه؟

بهش گفتم: یه مدتی روی این قضیه فکر کردم… ببین شما آدمای معمولی هم بعضی مواقع دوست دارید رنگ های زندگیتون رو حذف کنید. مثلا توی کافی شاپ های تاریک میریم یا  با اینکه افتاب مستقیم بهمون نمی خوره اما عینک دودی میزنیم. خوب دوست دارم روی این داستان کار کنم که خیلی مواقع وقتی یک سری چیزا رو از زندگیمون حذف می کنیم می تونیم بهتر ببینیم و بهتر درک کنیم.

– مهسا گفت: “دقیقا !!! مثل وقتایی که برف میاد و کل دنیا میشه دو رنگ… سیاه و سفید.”

پایان سوم از (۳)

مهسا شروع کرد به حرف زدن. معلوم بود که اصلا دوست نداشته درباره ی این موضوع صحبت کند. با صدای آرامی گفت:” هستی دوست ندارم اینو بگم اما باید مراقب باشی. سینا برادرم پسر باهوش و خلاق و خوبیه. اگر پیشنهادی درباره ی فیلمسازی بهت داده می تونه کار جالبی باشه اما لازمه بهت هشدار بدم که بعدا هیچ کدوم پشیمون نشیم.”

تعجب کردم. پس اسمش سینا بود و واقعا هم برادر مهسا بود اما چرا هشدار؟ همین را هم پرسیدم . مهسا سکوت کرده بود . بعد از چند دقیقه گفت :” من با بیماری برادرم بزرگ شدم . با اخلاق عجیب و غریبش. اوایل نمی دونستیم این رفتارهای عجیب حرف زدناش با خودش اینکه میگه یه صداهایی رو تو گوشش می شنوه و آدمایی باهاش حرف می زنن یعنی چه. پدر و مادرم آگاهی نداشتند. کم کم زندگی باهاش سخت و سخت تر شد. بارها بستری شده.”

مهسا را نگاه می کردم :” یعنی چی؟ منظورت چیه؟” مهسا گفت :” الان دیگه به نظرم چندان هم  موضوع بغرنجی نیست. یه بیماری مثل بیماریهای دیگه. اما تو بچگی و نوجوونی واقعا برام سخت بود.” پرسیدم :” چی سخت بود مهسا؟”

دوستم نگاهم کرد . لبخند تلخی زد و گفت :” بهش می گن اسکیزوفرنی و یه اختلال روانی مهمه. بیمار کم کم رابطه اش با واقعیت قطع میشه. گاهی می تونن خیلی خطرناک باشن.”

چیزی نگفتم . به نظرم مساله فوق العاده ای نبود. حداقل برای من.

به مهسا گفتم :” همین؟ یعنی فقط همین مشکل رو داره؟” مهسا خیره نگاهم کرد و گفت :” اگر باهاش وارد رابطه شدی تعجب نمی کنم  . شخصیت جذاب و زبون نرمی داره… فقط یه هو رهاش نکن. خیلی آسیب می بینه. کنترلش برای ما سخت میشه. دوباره باید بخوابه بیمارستان.”

سری تکان دادم و خندیدم :” نه دختر هیچ خبری نیست. خیالت تخت.”

خیال دوستم راحت شده بود و خیال خودم هم. با خودم فکر کردم چقدر خوب که تا الان نگذاشتم کسی بفهمه من افسردگی حاد دارم و به زور اینهمه قرصه که هنوز روزها را می گذرانم. اینو می تونستم به سینا بگم اما فکر و خیالاتم درباره ی چشمهایم را چی؟ حتما فکر می کند که بدجوری بازیش داده ام. چرا دلم نمی خواهد مهسا بفهمد من هم بیمارم؟ حتما به همان دلیلی که خودش هم بیماری برادرش را و حتی خود برادرش را از همه پنهان می کند.

کنار هم راه می رفتیم. مهسا آرام دستم راگرفت و فشار داد. راه زیادی تا دانشگاه نمانده بود.

پایان

نویسنده : دور اول داستان نویسی امدادی

تعداد کلمه : ۴۱۸۷

لینک گروه داستان نویسی امدادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

My title page contents