سایه ای که صاحبش گم شد
۱۳۹۶-۰۵-۱۰
دستور، دستور است.
۱۳۹۶-۰۵-۳۱
نمایش همه

انتظار ناتمام

صدای بسته شدن پنجره به او را از خواب پراند. شهاب با کلافگی ناسزایی نثار پنجره کرد. کمی در رختخوابش جا به جا شد خوابش پریده بود، فایده ای نداشت. به سمت آشپزخانه رفت برای خودش صبحانه‌ای دست و پا کرد و مشغول خوردن شد. صدای تلفن او را از خوردن واداشت، صدای دکتر احمدی را از پشت خط شنید یادش آمد امروز وقت دیالیز دارد و فراموش کرده… . دکتر احمدی صمیم ترن دوست پدرش بود از یک سال پیش که متوجه بیماری‌اش شد او را به هزار ترفند برای دیالیز و درمان به بیمارستان می کشاند. با عذرخواهی قرار دیالیز را به ساعتی بعد موکول کرد. به سمت اتاقش رفت خیلی زود از خانه خارج شد و اولین تاکسی را دربست گرفت به سمت بیمارستان.

کارهای دیالیز برای شهاب به نظرش بی فایده بود چرا وقتی که انقدر بیماری اش پیشرفت کرده بود باید با امیدهای واهی خودش را معطل می کرد. زمانی که پرستار در حال راست و ریس کردن کارها بود لحظه ای به یاد مهناز افتاد.

یاد دو سالی که با چه ذوق و شوقی به عشق او و دیدار و قرارهایشان از خواب بیدار می شد، چرا درست زمانی که احساس می کرد بهترین لحظات عمرش را سپری می کند،زمانی که حتی به خواستگاری دردانه اش رفته بود، زمانی که کارشان به قرار عقد کشیده بود، باید سرنوشت با او سر ناسازگاری برمی‌داشت.

آه از نهادش برخاست چرا بعد از یک سال تازه فیلش یاد هندوستان کرده بود! حتما از بیکاری بود اما فکر کرد دید واقعا دلتنگ شده.

کارش که در بیمارستان تمام شد به سوی خانه روانه شد. در را که گشود صدای مامان را شنید:

– شهاب دوباره امروز رو فراموش کردی چند بار باید بهت بگم در صورت اینکه مرتب به بیمارستان بروی حالت بهتر می‌شه!

– سلام مامان بزار نفسم بالا بیاد بعد دوباره منو به رگبار ببند.

– علیک سلام حرفام که روی تو تاثیر نداره فقط خون خونم رو می خوره همین!

– باشه ممنون از ابراز محبت مادرانه ات اما فرزانه جون فراموش نکن تو اول زن بابای منی بعد نامادری ام پس ادای مادرای دلسوز رو برای من در نیار.

– چشمم روشن حرف های تازه می شنوم جای دستت درد نکنه است خوب بود واقعا برات ادای نامادری در می آوردم نه اینکه حرص و جوش بخورم اصلا به من چه خودت می دونی من برای خودت می گم.

– باشه ممنون من گوشم پره اگر موعظه تان تموم شد و سخنرانی جدیدی ندارید برم استراحت کنم.

فرزانه قری به کمر داد و با بی اعتنایی از کنارم رد شد.

زن گرفتن بابا هم شده بود دردسر.

شهاب به اتاقش رفت و بعد از دو ساعت استراحت و خوردن عصرانه که در واقع ناهار نخورده اش بود در اتاقش دوباره خلوت کرد.

حوصله سر  و کله زدن با زن بابا رو نداشت. بابا همیشه به سفر بود، تاجر موفقی بود که همه حسد داشتند به او اما به دلیل مشغله کاری و علم به اینکه بیشتر از همیشه شهاب نیاز به حمایت داره اون ها رو تنها می گذاشت.

-به نبودنش عادت داشتم ولی نمی دونم چرا فرزانه همراه بابا راهی نمی شد. توی این یک سال من رو روزی به حال خودم رها نمی کرد. شاید هم مثل همیشه حس ترحم به من داشت. بچۀ ۱۳ سالۀ افسرده ای که مادرش بر اثر سکته قلبی از دست داده بود و با هیچکس حرفی نداشت خودش را خواست در دلش جا کند از حق نگذریم توانست کوه یخی مرا بشکند.

بگذریم…

صدای آهنگی که از سر بیکاری برای خودم روشن کرده بودم مرا باز با خود تنها گذاشت و باز هم به سمت مهناز می کشاند. از آخرین تماس ها و التماس و گریه و زاری ها خیلی وقت می گذشت شاید ۵ یا ۶ ماه پیش دوباره به من زنگ زده بود.

اما درست ۱ سال پیش از نظر شهاب همه چیز باید تمام می شد ولی نمی توانست این دل چرا به تب و تاب افتاده بود. حوصله اش حسابی سر رفته بود بی هیچ حرفی بی هدف از خانه بیرون زد.

حال و هوای عاشقی او را به سمت سیگار کشانده بود شاید مرهم دردی بود برای دلتنگی هایش از دکه سیگاری گرفت و با پرسه های بیهوده و بی دلیل خود را به گوشه دنجی در پارک سر چهارراه رساند. صدایی توجه اش را جلب کرد همسایه ای داشتند که خیلی فضول بود داشت مثل اینکه با کسی حرف می زد، – آخی اون پسر رو می بینی همونه که گفتم ام اس داره. سرم را پایین انداخت ولی با تمام خشمی که نسبت به این وراجی هایش داشتم به سمتش برگشتم. حول شده بود سلام سرسری کرد و با همراهش رد شد. وای از این مردم!

روی صندلی جا به جا شد رمقی نداشت برای ماندن عزم رفتن کرده بود اما با صدایی آشناتر سر جایش میخکوب شد. چون صدا را کاملا می شناخت برنگشت که توجه کسی را جلب کند. فقط آهنگ صدایش بود که با خنده داستانی را تعریف می کرد در پی اون صدا صدایی پسری آمد که مدام قربان صدقه هایش را نثارش می کرد. مهناز بود با پسری… .

باورش نمی شد خیال انقدر به او نزدیک شده که می توانست از محبوبش مطلع شود. بدون جلب توجه به سوی خونه بازگشت.

بی هیچ هدف روی تخت دراز کشید خودش خواسته بود مهناز برود خودش خواسته بود تکلیف این همه احساسات را پوچ تصور کند و به باد بسپارد اما چرا خود را ناامیدتر از همیشه می دید. شاید یک سو  امیدی به بازگشت مهناز داشت اما… . صدای تلفن برخاست فرزانه در حال مکالمه بود باید تمام حرصش را خالی می کرد به حمام رفت در حال مرور خاطراتش بود صدای مهناز صدای مهناز… که یک مرتبه سرش گیج رفت و با سر خورد زمین. چشمهایش سیاهی رفت.

– شهاب! شهاب …

– صدایی نبود یا شاید شهابی دیگر نبود شهابی که در آخرین لحظات عمرش مهناز را در کنار خودش می دید نفس هایش لحظه هایش همه و همه در آنی از بین رفت.

 

:::پایان:::

 

نام داستان : انتظار ناتمام
نویسنده : نیلوفر همایونی
تعداد کلمه : ۹۹۰

لینک گروه این داستان

2 دیدگاه ها

  1. سارا شمس گفت:

    داستان نرم و جالبی بود

  2. شبیر گفت:

    شلختگی در متن زیاد بود ولی پایانش رو دوست داشتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

My title page contents