خواهران ناامید
۱۳۹۶-۰۵-۰۵
انتظار ناتمام
۱۳۹۶-۰۵-۲۱
نمایش همه

سایه ای که صاحبش گم شد

 

“… و سوختگی آفتاب، به او صورتی شبیه گل داده بود. اتوبوسی گرفتیم و به چند کیلومتری الجزیره، به ساحل دنجی رفتیم که در میان تخته سنگ های دریایی فشرده شده بود و از طرفی به خشکی نی های ساحلی ختم می شد. آفتاب ساعت چهار زیاد گرم نبود اما آب با امواج ریزو کشیده و تنبلش، ولرم بود. ماری یک بازی به من یاد داد. در حال شنا کف های روی امواج را در دهان خود جمع می کرد و فورا تاقباز می شد و کف ها را با طرف آسمان می پاشید. این کار سبب می شد توری ولرم بصورت من می ریخت. اما مدتی نگذشت که دهانم از شوری و تلخی نمک سوخت. آنگاه ماری خود را به من رساند…”

روی شن های گرم ساحل رو به آب های نیلی خلیج فارس داشت رمان بیگانه  را می خواند. سه سال از اولین باری که بیگانه را خوانده بود می گذشت. روز های زیادی به این فکر کرده بود که به کیش بیاید و همان صحنه هایی رو که هنگام خواندن بیگانه در ذهنش تجسم کرده بود را خلق کند. من از آن جا خوشم می آمد. چرا که وجودم خیلی پر رنگ تر بود. هر چه قدر آفتاب شدیدتر باشد من وجود بیشتری را از خودم حس می کنم.

ما سایه ها وقتی با همدیگرصحبت می کنیم، انسان ها نمی توانند متوجه این قضیه بشوند. ما هم هستیم و هم نیستیم. ما هم وابسته ایم و هم مستقل. در یک چارچوب خاص زندگی می کنیم. هستیم اما به چشم نمی آیم. اسم نداریم. بلکه با اسم صاحبانمان شناخته می شویم. فکر می کنیم اما کارها و طرز فکر صاحبانمان خیلی رو ما تاثیر داره. یهو متولد میشیم و نا گهان نا پدید. نمی دونم چجوری پدید اومدم و حتی کسی نمی دونه وقتی ناپدید می شویم چه اتفاقی برایمان می افتد. ازدواج مان اجباریست یعنی وقتی صاحبانمان با هم ازدواج کنند ما هم به نوعی ازدواج می کنیم اما ما فقط شاهد هستیم و سایه ها هیچ حسی به هم ندارند. ما نه گرممان می شود و نه سردمان. اما عاشق نور هستیم. وقتی نور هست ما شکوفا می شویم و وقتی نیست کم رمق و بی اثر.

فردای آن روز که از خواب بیدار شدم با صحنه عجیبی رو به رو شدم. اصلا فکرش را هم نمی کردم. صاحبم نبود. خیلی عجیب بود. مگر می شد همچنین چیزی. سایه همیشه به صاحبش وصله اما من بودم اما صاحبم نبود. هم بودم و هم نبودم. یعنی می تونستم خودم را روی زمین و زیر نور ببینم اما انسان ها نمی دیدند. خوبی اش این بود که سایه های دیگر می توانستند مرا ببینند. وقتی از آن ها سوال می کردم به سوالاتم جواب می دادند.

ازهتل آمدم بیرون. هیچ وقت آن حس رو فراموش نمی کنم. هر جا که خودم دوست داشتم می توانستم بروم. اما یک دلهره عجیبی سراسر وجودم را گرفته بود و یک سوال بزرگ. اینکه صاحبم کجاست. چند بار خواستم بی خیال این قضیه بشوم که آزاد باشم اما حتی نمی دانستم آزادی یعنی چه. یک کشش عجیبی مرا به جستجوی صاحبم  می کشاند. صاحب من بار ها بخاطر مقالاتی که در خصوص آزادی نوشته بود در زندان افتاده بود و من هم در کنارش. اما واقعا نمی توانستم آزادی را درک کنم. حتی هنوز هم وقتی او نیست نمی توانم درکش کنم. دلهره و شکم بیشتر شد. رفتم به سمت پارک رو به روی هتل. روز های تابستن کیش بسیار گرم است. برای همین بجر یکی دو نفر کسی اونجا نبود. رفتم پیش نفر اول که داشت با موبایلش حرف می زد. نتونستم با سایه اش صحبت کنم. چرا که ما سایه ها فقط وقتی می توانیم با هم صحبت کنیم که صاحبانمان خواب باشند. رفتم سراغ نفر دوم که دیدم دارد روی چمن ها نماز می خواند. بر گشتم با خودم گفتم الان هیچ کس اینجا توی این وضعیت نمی آید در پارک بخوابد. لذا دوباره رفتم سمت هتل و چون می دانستم انسان ها بعد از غذا معمولا می خوابند رفتم به سمت رستوران هتل و منتظر ماندم تا اولین کسی که از میز بلند می شود را تعقیب کنم و به اتاقش بروم. با هم به اتاقش رفتیم. سایه آن مرد فهمید دارم تعقیبشان می کنم. سایه فربه ای داشت. مرد همانطور که حدس می زدم پرید روی تخت اما قبل از خواب رفت سراغ موبایلش و شروع کرد به کار کردن با آن. منتظر ماندم. ناگهان یک نفر صدایم زد که:” اینجا چیکار می کنی؟” برگشتم دیدم زن آن مرد روی تخت دیگری به خواب فرو رفته و سایه آن زن داشت از من سوال می کرد. پرسید: “چند سالته؟” گفتم فکر کنم ۵۰٫ گفتم: یه سوال مهمتر باید می پرسیدی؟ گفت “از سایه قبلی پرسیدم اما جوابش رو نمی دونست. تو هم مثل همون خواهی بود.” گفتم: چی پرسیدی؟ گفت: “باشه از تو هم می پرسم. صاحبت کجاست؟” ماجرایم را برایش شرح دادم.

تعجبم بیشتر و بیشتر شد اما ته دلم خوشحال بودم که این موقعیت برای سایه دیگری هم پیش آمده. تا آمدم سوالات بیشتری بپرسم، ناگهان زن خواب و بیدار از جایش پرید و خیز برداشت به سمت توالت. سایه زن هم یک نیش خندی تحویلم داد و همراه زن رفت.

از اتاق آن دو نفر آمدم بیرون. با خودم گفتم باید بروم آن یکی سایه رو پیدا کنم. حتما همین دور و اطرافه. رفتم لابی هتل بعد از انجا رفتم استخر. و بعدش هم رستوران. هیچ سایه ای که مثل من باشد را ندیدم. رفتم کنار ساحل. همانجایی که صاحبم روز قبلش داشت بیگانه آلبر کامو را می خواند. دیگر داشت هوا تاریک می شد و من صاحبم را نیافته بودم. انگار که مسخ شده باشم، راه فراری از این وضعیت نمی دیدم. بارها رضا در کلاس هایش در مورد آزادی صحبت کرده بود. او استاد دانشگاه بود.

حالا منه سایه یکه و تنها چکار باید می کردم. کم کم داشتم به پوچی می رسیدم. من الان باید کجا باشم؟ نه گشنه ام می شود. نه خوابم می گیرد. نه عاشق می شوم. . نه حتی از چیزی یا کاری لذت می برم. نه مریض می شم و نه شفا پیدا می کنیم. هیچ چیز من به تنهایی معنی ندارد. داشتم این افکار را یکی یکی مرور می کردم که یک صدای آشنایی از دور آمد. با فاصله زیادی از من اما در کرانه دریا. رفتم جلو. اصلا دویدم. انگار یک شوقی در خود یافته باشم. داشتم پرواز می کردم. اما این صدا صدای صاحبم،رضا، نبود. رسیدم به صدا.دخترکی داشت کنار دریا گیتار میزد. دخترک برای من آشنا نبود بلکه موسیقی که می نواخت برای من آشنا بود. صاحبم از این آهنگ بسیار خاطره داشت. یادم هست که چند بار با معشوقه اش رفته بود کنسرت و بعد دیده بود که معشوقه اش ندا، از این آهنگ خوشش می آید، رفته بود آموزش گیتار دیده بود و بعد از مدتی آنرا خیلی قشنگ می زد. عاشق این آهنگ بود. یواش  یواش دلم بیشتر برای صاحبم تنگ شد. وقتی پیشم بود بودنش رو زیاد حس نمی کردم اما الآن کاملا نبودنش رو حس می کنم. تا حالا قبلا اینطوری نشده بودم و احساس خاصی نسبت چیزی نداشتم. به آهنگ گوش سپردم و احساس کردم از این آهنگ دارد خوشم می آید. الان این تنها چیزی بود که از صاحبم به عنوان یادگاری داشتم. دختر قطعه را نواخت. ارام از جایش بلند شد و رفت.

دوست داشتم به دنبالش بروم چرا که شاید دوباره آن قطعه را بنوازد و احساس، من را به صاحبم نزدیک تر کند. اما کار مهمتری داشتم باید به دنبال صاحبم رضا می گشتم. شب شد و بهترین فرصت برای ارتباط برقرار کردن با سایه های دیگر فراهم شده بود. رفتم به سمت هتل. اما هتل قبلی نرفتم. به اولین هتلی که سر راهم بود رفتم. به اولین اتاقی که در آن باز بود وارد شدم. سه تا بچه کنار مامانشون روی یک تخت دو نفره و پدر خانواده هم روی یک تشک بادی روی زمین خوابیده بودند. رفتم سراغ بزرگترین سایه. با تعجب نگاهم کرد و تا آمد ماجرا را بپرسد خودم را به وسط اتاق رساندم و به هر ۵ تا سایه توجه باش دادم که ماجرا را یکبار تعریف می کنم و شاید این ماجرا را تا به حال از کسی نشنیده باشید. ماجرا را برایشان تعریف کردم و سایه پدر خانواده چند دقیقه ای سکوت کرد و در همان زمان فکری در ذهنش خطور کرد. گفت “یک همچین چیزی رو یکی برایم تعریف کرده بود.موقع سربازی صاحبم، در خوابگاه با سایه های دیگه از هر بابی سخن می گفتیم. یادم هست موردی شبیه مورد تو را یکی از سایه ها از نزدیک دیده بود. یک چند دقیقه بهم فرصت بده. باید فکر کنم.”

-” ببین احتمالا ندا هم اینجا در این جزیره باشه.”

– چرا؟ چطور؟

-” زود باش برو به اون هتلی که گفتی یکی گفت یه موردی مثل تو را تازه دیده. شاید اون ندا باشه. …اما نه… نرو.”

– چرا؟

– “چون اگه حقیقت رو بدانی محو خواهی شد. ”

– برام بگو

– ” بیشتر از این ازم نپرس”

از اتاق آمدم بیرون. کجا باید می رفتم. دیگر ادامه دادن این شرایط برایم آسان نبود. مکان و زمان برایم اهمیت نداشت. چیزی را دوست نداشتم. اما آن موسیقی. آنرا دوست داشتم. من هم احساس دارم. الان دو چیز را دوست دارم. یکی موسیقی را و دیگری صاحبم را. و اما چرا او به من گفت اگر حقیقت را بدانی محو می شوی؟ مگر حقیقت چیست. حقیقت که با صاحبم یکیست. پس اگر حقیقت را بیابم پس انگار صاحبم را یافته باشم. حقیقت باید پیش سایه قبلی باشه. به هتل قبلی یعنی هتل خودمان رفتم. کل هتل را زیر رو کردم. همه در های اتاق ها بسته بود. به جلوی اتاق آن زن رفتم. منتظر ماندم تا یکی در را باز کند تا بروم داخل. صبح شد و یواش یواش مسافران از اتاق هایشان به سمت رستوران برای صرف صبحانه بیرون می آمدند. شوهر زن در را باز کرد. سریع رفتم داخل. زن هنوز خواب بود. سایه زن من را دید و گفت “دوباره تو؟”

– ببین من میخوام از اون سایه بیشتر برام بگی؟ همونی که مثل من صاحبش رو گم کرده بود.

– ” دیشب اینجا بود. اتفاقا دنبال تو میگشت؟ ببینم اسم صاحب تو رضا نبود؟”

–  آآآره چطور؟

– “ببین اون سایه، سایه دختری بنام ندا بود. ”

– خوب!!! ادامه بده.

– “ندا رو می شناسی؟”

– بله…معشوقه صاحبم بود. به چی میخواهی برسی؟ میشه ادامه بدی؟ سایه ندا الان کجاست؟

– “نه. ادامه نمی دم. گفتم که بود.”

– بود!!! مگه الان نیست؟

– “نه دیگه نیست؟ من هرگز نمی خواهم باعث محو شدن تو بشوم لذا به تو هیچ نخواهم گفت.”

– خواهش می کنم!!!

– “نه متاسفم. دوست ندارم شاهد محو شدنت بشوم. سایه ندا همینجا جلوی خودم محو شد. اگر می خواهی محو شوی خودت به حقیقت برس و اگر می خواهی به دنبال صاحبت بگردی، آزادی.”

“در این هنگام، وقتی سایه رضا به بیرون رفت، سایه آن زن سری تکان داد و نگاه به روزنامه روی زمین دوخت که تیتر بزرگ روی آن این بود: رضا و ندا. دو خودکشی تلخ در یک شب.”

از اتاق زدم بیرون و الان سال هاست که نه به حقیقت رسیده ام و نه احساس آزادی می کنم و نه صاحبم رضا را پیدا کرده ام. سال هاست در این جزیره دور می گردم و نه این دور ها تمام می شوند و نه عمر من. دوست داشتم که هر چه زودتر محو بشم.

 

:::پایان:::

 

نام داستان : سایه ای صاحبش گم شد
نویسنده : محمد شهری
تعداد کلمه : ۱۸۸۶

لینک گروه این داستان

1 دیدگاه

  1. شایسته گفت:

    سلام
    داستان زیبا و جدیدی بود
    تا به حال از این منظر نگاه نکرده بودم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

My title page contents