بهار ما گذشته
۱۳۹۶-۰۵-۰۳
سایه ای که صاحبش گم شد
۱۳۹۶-۰۵-۱۰
نمایش همه

خواهران ناامید

خواهران نا امید

سریع دوید به سمت در خروجی. منم به دنبالش بود. متوجه من نشد.دوان دوان وارد خیابان شد.  پام به در گیر کرد و خوردم زمین. همانجا بود که عقب موندم و دیگه نرسیدم بهش. برگشتم به سمت موزه. همکارانم دورم حلقه زدند. رئیسم داشت بیسیم می زد نگهبانی دم در که جلوش رو بگیرند. ماشین حراست رسید. رییس حراست اومد پایین و سراغ من رو گرفت و رفت توی اتاق رییس. من رو صدا زدند که برم داخل. کی باورش میشد حرفای منو.

ببینید تا اومد داخل همه فهمیدیم که ایرانی نیست. بعدش شروع کرد به فرانسوی از همکارم سوال پرسیدن. همکارم هم گفت به انگلیسی از من سوال پرس چونکه فرانسوی بلد نیستم. اونم با شنیدن این حرف راهش رو کشید و رفت به سمت داخل. اومدن توریست برای ما چیز بخصوصی نیست. روزی ده تا مثل اون میومد اینجا. برای همین کاری به کارش نداشتیم و زیاد تحت نظرش نگرفتیم.

صادق که بهتون گفت. من و خانم ثابتی تا اون صدای عجیب رو شنیدیم. توی جامون میخ کوب شدیم. تنها کسی که عکس العمل نشون داد سعید بود. سعید دوید به سمت صدا. اول یک صدای بتک مانند اومد بعدش صدای شیشه و آخر هم صدای ناله و گریه.

من و رضا و خانم ثابتی توی جامون میخکوب شدیم. نگران سعید بودیم که رفته دنبال صدا. همون موقع بود که مونده بودم زنگ بزنم به حراست یا اینکه با دوربین گوشیم رو روشن کنم و فیلم بگیرم.

گوشی رو برداشتم شماره حراست رو گرفتم و گفتم: زود بیاین اینجا مسئله ای پیش اومده به نیروی حفاظت فیزیکی نیاز است. بعد منتظر بودم ببینم چی میشه.

رفتم دنبال صدا. صدای شیشه را شنیده بودم. حدسم این بود طرف دزده و حتما مسلح هم هست. دو تا اتاق دیگه مونده بود تا برسم به منبع صدا.

هنوز یک دقیقه نگذشته بود از رفتن صادق که دیدم مرد فرانسوی با سرعت به سمت در خروجی داره میره و بدون توجه ما به سمت در فرار میکنه. صبح ها موزه خلوت مخصوصا تابستان ها که بچه مدرسه ها نمیان؛ برای همین هیچ کس بجز ما نبود. خانم ثابتی رفت به سمت مرد، که ناگهان مرد یک لحظه ایستاد و نگاه عجیبی به خانم ثابتی کرد که فهمیدم خانم ثابتی کمی ترسیده و سر جاش وایستاد. منم داشتم فیلم می گرفتم از صحنه. همه چیز در گوشیم هست. یهو منم به صورت مرد خیره شدم. دیدم اااا اینکه صادقه اما چرا لباسای فرانسویه تنشه.

آقای رئیس می دونم باور نمی کنید. وقتی از پشت نزدیکش شدم انگار می دونست که دارم نزدیک میشم اما صدای گریه هاش رو قطع نکرد. داشت به اون سر بریده که توی موزه بود نگاه می کرد. شیشه ویترین رو شکسته بود و سر رو که توسط جادوگر قبیله کوچک شده بود روی کف دستش گذاشته بود و اون رو نگاه می کرد. از پشت نزدیک شدم. یهو برگشت و دست من رو گرفت. یک لحظه رفتم به یک خلسه.

همین طور سر جام میخکوب شدم. نفهمیم این سعیدِ یا اون یارو فرانسویه. چهره سعید رو داشت اما لباس فرانسوی تنش بود. یه لحظه توی چشمام نگاه کرد و انگار که پلکام سنگین شده باشه. یهو خوابم برد. بدنم سنگینه سنگین اما سفت سفت شده بود. انگار که روزها خوابیده بودم. اما بعد از اینکه از در رفت بیرون انگار از خواب بیدار شدم. اولش کمی گیج بودم اما یواش یواش یادم اومد چی شد.

دست من رو گرفت و رفتم توی یک خلسه مانند. انگار چشمم دیگه جلو را نمی دید و انگار داشت یه فیلم رو نگاه می کرد که خودمم توی اون فضا بودم. توی یک جنگل و وسط یه قبیله بودیم. وسط یک مراسم. جادوگر قبیله داشت اجرای یک مراسم را رهبری می کرد. دو نفر را به دو تا تیرچه چوبی بسته بودند و جادوگر قبیله داشت یک سری ورد می خواند و به این دو نفر اشاره می کرد. ناگهان انگار که فهمیده باشم کل ماجرا رو.

وقتی از خواب بیدار شدم. فرانسوی از در بیرون رفته بود. تنه سعید محکم به من برخورد کرد و خوابم داشت یواش یواش از خاطرم میرفت. تصمیم گرفتم تمرکز کنم تا یادم بیاد. برای همین نشستم روی زمین. خوابم رو مرور کردم. دو تا برادر رو جادوگر قبیله می خواست بکشه. اون قبیله رسم داشت که وقتی یکی از خانواده های قبیله دو تا دختر دو قلو بدنیا میارند باید بعد از سن بلوغ یکی از اون دوتا اون یکی رو بکشه.  چرا که اعتقاد داشتند اینها که دو قلو شده اند کار شیطانه و حتما فتنه و خیانتی در کار خواهد بود. این دو خواهر از کشتن یکدیگر سر باز زده بودند و باید در آتش خشم رئیس قبیله و جادوگر قبیله می سوختند.

نگاه کنید. این همون فیلمیه که گرفتیم. همه دیدیم اون فرانسویه شبیه سعید شده بود اما توی این فیلم هیچ تغییری نکرده و همون فرانسویه هست. نگاه کنید. ایناهاش.

وسط برگزاری مراسم مجازات بودم اما گرمای دست فرانسوی رو توی دستام حس می کردم. تن هر دو با ماده ای قرمز  و سفید رنگ علامت گذاری شده بود. هر دو به چشمان هم خیره شده بودند و انگار هیچ چیزی احساس نمی کردند. میدان مانندی که وسط محل درست کرده بودند با ساز و رقص و آواز و همهمه جماعت پر شده بود.

توی موزه ما چند تا سر هست. که به شکل عجیبی کوچک شده است. این سر ها را رویس یکی از قبایل به برادران امیدوار هدیه داده است. این سرها را به روش عجیبی جادوگران قبیله بعد از قطع کردن، کوچکمی کردند.  توی یک ویترین یک سر تنهاست که موهای بلند تری دارد. این سر یک زن است. برادران امیدوار رو که می شناسید. در کتاب خود گفته اند روسای قبیله ها به ندرت با سر زنان چنین کاری می کردند.

 

توی رویا دیدم که جلاد قبیله پایکوبان، به سمت دختر ها می رفت. ناگهان ایستاد. وردی روی شمشیرش خواند و شمشیر را محکم در زمین فرو کرد. مجددا شمشیر دیگری برداشت و دوباره وردی بر روی آن خواند و دوباره در زمین فرو کرد. دو شمشیر کاملا شبیه هم بودند. دقیقا عین دو خواهر که به تیرک بسته شده بودند. جلاد قبیله به سمت دخترها رفت و یکی از آن ها را رها کرد. جمعیت ساکت شد. جلاد شمشیر را از زمین در آورد و به سمت دختر رفت و در یک حرکت سر او را در مقابل همگان قطع کرد و عینا همین کار را با خواهر دوم انجام داد.

خوب! ادامه بده…

همین دیگه، فیلمه گوشیم رو هم که دیدید … خدا رو شکر … فرانسویه چیزی که با خودش نبرده که هیچ، تازه یک چیز دیگه هم برای موزه آورده…

۱۰۰۰۶۰۱۶
من میگم این فرانسوی تو کار هیپنوتیزمه چرا که خانم ثابتی و سعید رو یک جوری مسخ کرده…

 

هنوز توی خلسه بودم. دیدم مراسم رو چطور ادامه دادند و با یک فنون خاصی سر ها را کوچک کردند. یواش یواش صحنه روبه رویم مات شد و سفید رنگ، و یک لحظه پایین آمدن قطره های عرق را روی پیشانی ام حس کردم و فرانسوی جلوی خودم دیدم. دیدم دست من رو رها کرده و دارد گریه کنان با دستان دیگرش یک سر دیگری درست شبیه سری که توی موزه داریم را داخل ویترین کنار سر دخترک می گذارد.

 

:::پایان:::

نام داستان : خواهران نا امید
نویسنده : ناهید عظیم زاده
تعداد کلمه : ۱۸۸۰

لینک گروه این داستان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

My title page contents