واقعیت مجازی
۱۳۹۶-۰۴-۱۱
خواهران ناامید
۱۳۹۶-۰۵-۰۵
نمایش همه

بهار ما گذشته

صبح بود. الهام تازه از رختخواب بلند شده بود و از سر صدایش معلوم بود که هنوز در حال آماده شدن برای رفتن به سر کاره. من هم چشمانم را بسته بودم و در حال غلت زدن در رختخوابم بودم. صدای در آمد و محکم با صدای “رومب” بسته شد. من معمولا قبل از بلند شدن از رختخواب عادت دارم اتفاقای  شب و روز قبل رو مرور کنم. داشتم مرور می کردم که قبل از خواب دقیقا چیکار می کردم. اما هر بار که به ذهنم فشار می آوردم، چیزی دستگیرم نمی شد. با خودم گفتم: “چقدر گیج شدم”. وقتی با خودم کلمه گیج را تکرار می کردم یادم افتاد پدرهای امروز چه زود گیج و پیر می شوند. این تکنولوژی و سرعت این زمونه باعث شده نفهمیم عمر چطور می گذره. من فکر کنم همون قدر که میگن امید به زندگی در جهان در حال افزایشه، به همون اندازه سرعت تموم شدن و پیر شدن هم داره زیاد می شه.

از رخت خواب بیرون پریدم و مستقیم رفتم سر یخچال توی اشپزخانه. چایی رو گذاشتم رو گاز تا  دم بکشه. یه دستی روی پیانو کشیدم و آهنگ خواب های طلایی رو به صورت شل و سفت زدم. چایی دم کشید. رفتم برای خودم یک فنجون آوردم و چایی رو با یه نفس سر کشیدم. روی کاناپه نشستم و به در و دیوار خیره شدم که صدای زنگ اومد. آیفون رو برداشتم قبل از اینکه بگم کیه، یارو پشته در گفت پسچیه! نامه دارید! با خودم گفتم: مگه نامه منقرض نشده؟!رفتم دم در. پستچی سیگار به لب  گفت خانم سوری مقیمی خودشون نیستند؟

تو دلم گفتم سوری کیه دیگه؟

– نه…

– بیا اینجا رو امضا کن.

نامه رو گرفتم اومدم روی کاناپه نشستم. بازش کردم. نامه رو تا آخر خوندم. مردک برداشته بود هر چی جمله عاشقونه و کلمات قصار توی اینترنت بود رو آورده بود اینجا  کپی کرده بود. حتی به خودش زحمت نداده بود نامه رو با دستخط خودش بنویسه. همه اش کپی و پیست. آخرش هم زده بود: مانی.

پشت پاکت نامه رو خوندم. روش آدرسی بود از دوسلدورف. آلمان. شنیده بودم مرکز بار و تفریح آلمانه. شهری بندری.

توی پاکت نامه هم یه بلیط بود. بلیط یک کنسرت از یه خواننده ای که نفهمیدم اسمش چیه. با خودم گفتم الهام که می خواد بره آلمان برای ماموریت و همراهی یه هیات تجاری. این بلیط رو بدم بهش  بره مفتی یه کنسرت هم یه صفایی بکنه دیگه. بعد دوباره بلیط رو نگاه کردم دیدم بلیط شماره صندلی داره. گفتم آره دیگه سمت چپ یا راستش هم حتما می خواد مانی بشینه و الهام رو سوال پیچ کنه و شاید بخواد حتی با الهام هم یه بیرونی برن و اینور و اونور رو بهش نشون بده و شماره تلفن با هم رد و بدل کنن و شب با هم چت کنند و دفعه بعد اون اومد ایران الهام اینور و اونور رو بهش نشون بده و بقیه داستان رو بگیر برو جلو.

با خودم گفتم بی خیال. بلیط رو میذارم روی سایت دیوار. شاید یکی پیدا بشه اونو بخره. رفتم از توی ویکی پدیا آمار خواننده رو درآوردم و ترجمه کردم و بلیط رو با مشخصات خواننده زدم روی دیوار.

ساعت شده بود۱۰٫ صدای زنگ اومد. شاگردم بود. من پیانو درس میدم. کار نیست و مجبورم کلاسا رو توی خونه خودم برگزار کنم. مهسا با داداشش اومدن بالا. تا بیان برسن طبقه چهارم. من وقت داشتم که بپرم سریع لباسای خونه رو عوض کنم و یه لباس رسمی تر بپوشم.

– به به مهسا خانم گل. اقا مهدی هم که مونده پیش خواهرش.

– مامانم سلام رسوند گفت: مهدی امروز برای مربی مهدش یه مشکلی پیش اومده. برای همین با خودم آوردمش.

تو دلم گفتم باید نگهداری بچه رو هم به لیسته هزینه هاشون اضافه کنم. مهسا شانزده سالش بود و دختری بود که خیلی آروم حرف میزد و خیلی آرومتر واکنش نشون میداد.

– استاد من هفته دیگه نمی تونم بیام. اشکال نداره؟

– نه …

– داریم یه سفر  می ریم …

– بسلامتی… امروز بهت کم تمرین میدم تا بهت بیشتر خوش بگذره

– ممنون

– کجا میرید حالا؟

– اروپا … دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگم…

در حین آموزش همش به فکر اون نامه و بلیط کنسرت بودم. اینقدر حواسم پرت شده بود که داشتم درس هفته گذشته رو به مهسا می دادم.

– استاد! این رو هفته گذشته درس دادید.

– آهان…پس بزن ببینم چقدر تمرین کردی

مهسا شروع کرد به زدن نت اهنگ مرا ببوس… دور اول آهنگ رو زد چند تا اشکال داشت که به مهسا گفتم. بعد گفتم برو یک ربع تمرین کن… دوباره برام بزن تا ببینم  ایرادات چیه. خودمم بخاطر اینکه این یک ربع بگذره رفتم سراغ گلدونای توی حیات خلوت تا بهشون کمی آب بدم.

تلفن خونه شروع به زنگ زدن کرد. مهدی رفت سراغ تلفن خونه استاد. دکمه سبز رو زد. مهسا متوجه این کار مهدی شده بود اما غرق در نواختن پیانو خودش بود. مهدی بدون اینکه حرفی بزنه داشت به حرفای اونور خط گوش میداد. مهسا آهنگ رو با مهارت بیشتری داشت میزد. اونورخط گوشی رو نگه داشت و دیگر حرف نزد. مهسا پیانو زدن رو قطع کرد و گوشی رو از مهدی گرفت و کمی الو الو کرد و وقتی دید اونور خط جواب نمی ده، تلفن رو قطع کرد.

– مهسا خانم وقتت تموم شد. وقت ارائه رسید.

– آماده ام استاد.

– خوب! بزن.

موبایل استاد زنگ زد.

– الو بفرمایید… بله…خودمم… بله … ببینیند قیمتش همینه….. حالا اگه واقعا طالب بودید یه تخفیف هم میدم… نه فقط یکی ازش دارم … قربان شما … خداحافظ

تلفن رو قطع کردم. مهسا ازم پرسید “استاد چیزی برای فروش گذاشتید؟”

– آره… یه بلیط کنسرت توی دوسلدورف دستم رسیده. نمی تونم برم میخوام بفروشمش. مهسا کنجکاو شد و بلیط رو روی میز کنار پیانو دید و گفت” اینه؟ اجازه هست ببینمش؟” گفتم”آره”

چند دقیقه ای به سکوت گذشت و من داشتم  دنبال درس بعدی برای تمرین دو هفته بعد میگشتم. دنبال درسی بودم که ساده تر باشه و شاگردم زیاد بهش سخت نگذره.

– استاد این رو به من می فروشیدش…

– چطور… می خوای بری؟

– استاد این بلیط مال سال ۱۹۸۵ هست… مال حدودا سی سال پیشه…

چشمام دو تا شد.. “گفتم چی؟ مگه می شه؟” نگاه کردم دیدم راست میگه اصلا به سالش نگاه نکرده بودم… فقط روز و ماه رو دیدم

– استاد این الان شبیه یه عتیقه هست… این آخرین کنسرت توماس جرج بود که توی اون کنسرت یه بمب منفجر شد و خود جرج و نوازنده هاش و مردم ردیف یک تا پنج همه با هم مردن. توی این کنسرت ۵ عدد جالبی بود. این رو توی مجله خوندم که این پنجمین روز کنسرت بوده که مصادف میشده با ۵/۵/۱۹۸۵٫ الان بلیطی که شما دارید هم مال صندلی شماره ۵ ردیف پنجه… این خیلی میارزه…

بلیط رو ازش گرفتم و خوب نگاهش کردم. داشتم فکر می کردم چه بلایی سر دارنده این بلیط اومده. نکنه خوده مانی بوده. حتما قبل از کنسرت با سوری خانم دعواش شده و نرفته کنسرت. این دعوا جونش رو نجات داده.

مهسا قطعه رو زد. خوب هم زد و بعد آماده رفتن شد. لپ مهدی رو آروم بوسیدم و  مهدی زیر چشمی نگاهم کرد که عجیب به نظرم رسید. مهسا و مهدی سوار آژانس شدند و رفتند. سریع رفتم سراغ بلیط و نگاهش کردم. با خودم گفتم برم بگردم توی اینترنت ببینم میتونم در این حراجی های آنلاین اینترنتی شرکت کنم و یه قیمت خوب بفروشمش و  پولش رو بزنم به یه زخم زندگیم. تلفنم دوباره زنگ زد. مهسا بود. گفت الا و بلا اون بلیط رو می خواد. منم که برای وجهه ام جالب نبود زیاد چونه بزنم و تازه به ارزش این بلیط پی برده بودم، گفتم: “بذارید با الهام مشورت بکنم، آخه این بلیط مال اون هم هست.”

– استاد هر قیمتی که دیگران خواستند می خرم. لازم نیست به من تخفیف بدید.

– باشه. فردا زنگ بزنی خبرت می کنم.

ظهر شده بود و من کمی گرسنه. رفتم سر یخچال یه ناهاری درست کنم. که دیدم چیزی توی خونه نداریم. رفتم بیرون یه خرت و پرت بخرم که چشمم افتاد به بلیط. اون رو برداشتم و گذاشتم لای دفترچه نت پیانو و بعد چهارتاق در رو فقل کردم و رفتم خرید. کمی مرغ وگوجه و فلفل سبز خریدم تا باهش یه مرغ شکم پر توی گریل درست کنم. طوری خرید کردم که برای شام هم الهام به صرافت شام درست کردن نیفته و اون رو با هم بخوریم.

بعد از ناهار کمی احساس خستگی کردم. یه چایی گذاشتم. فنجان چایی به دست بودم که تلفن زنگ زد. موبایلم بود. شماره اش نا آشنا بود و از ایران نبود. گفتم الو. پشت خط کسی جوابم رو ندارد. فقط یه صدای ریزی از پیانو میومد. آهنگ مراببوس گل نراقی بود. یه صدای آهی آمد و قطع کرد. رفتم پیش شماره رو زدم توی اینترنت. +۴۹ بود. زد کشور آلمان. پیش شماره بعدی رو زدم که ۲۰۳ بود. زد دوسلدورف. با خودم گفتم حتما همون فرستنده نامه هست. اگه دوباره زنگ زد بهش میگم نامه رو برات عودت می دم. نگران نباشه. فقط باید یه سوال ازش بپرسم که شماره من رو از کجا گیر آورده.

ساعت حدوده شد سه بود که رفتم سراغ پیانو. میدونستم که الهام کارش تا سه و نیم طول میکشه. برای همین باید تا اومدن الهام خودم رو یه جوری مشغول می کردم. شروع به نواختن کردم. مجددا تلفن زنگ زد. شماره همون شماره آلمان بود. تلفن رو برداشتم و گفتم بله؟ پشت خط گفت. سلام آقا. مردی بود با صدای چهل – پنجاه ساله. گفتم سلام.

– من صاحب همون نامه و بلیط هستم.

– خدا رو شکر که زنگ زدید. وگرنه نمی دونستم با اینا چیکار کنم.

– می خواستی بفروشیش. مگه نه.

کمی حول شده بودم و غافلگیر. خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: خوب اگه پیدا نمی شدید می فروختمش.

– حالا که پیدا شدم. یه راننده می فرستم بیاد نامه و بلیط رو بگیره.

– باشه… آدرس رو دارید دیگه

– بله … نامه رو خوندید؟

– کمی… البته چون مربوط به من نبود سرسری یه نگاهی انداختم و الان چیز زیادی یادم نیست

توی دلم گفتم مزخرفاتت بدرد خودت میخوره

– کاش نمی خوندیش… ممکنه زندگیم عوض بشه. منتظر راننده باشید تا بیاد نامه رو بگیره.

تلفن رو قطع کرد. دیدم قضیه مرموز شده. پریدم رفتم سراغ نامه. دوباره سرتا سر نامه رو وارسی کردم. نامه عاشقونه بود. اما وقتی با دقت نگاش کردم دیدم یه سری کلمات رو  ایتالیک تایپ کرده. کلمات رو کنار هم گذاشتم.

ی ا د ش ب خ ی ر د ی د ی چ ط و ر از ا و ن ج ا ج و ن ه س ا ل م ب د ر ب ر د ی م

با حرف ها ور رفتم. او نا رو کنار هم گذاشتم. “یادش بخیر دیدی چطور از اون جا جونه سالم بدر بردیم”

تازه دوزاریم اوفتاد. ساعت چهار و نیم شده بود. صدای زنگ در اومد. الهام معمولا این موقع ها میومد. گفتم حتما کلید رو جا گذاشته. بدونه اینکه بپرسم کیه، در رو زدم. دیدم کسی بالا نیومد. رفتم پایین. دیدم الهام داره با یک راننده صحبت می کنه. گفتم الهام.

– سلام نادر جان… این آقا چی میگه…

– سلام… نمی دونم… چی شده… شما راننده اید؟ برای نامه اومدید؟

– بله… بی زحمت نامه رو بیارید که من ببرم

 

قبل از اینکه الهام چیزی بپرسه گفتم “برو بالا برات میگم”

– چند لحظه منتظر باشید الان میارم

رفتم بالا که نامه رو بردارم دیدم نامه دست الهامه.

– بده نامه رو ببرم پایین . یارو منتظره

– وایسا یه دقیقه دارم میخونمش

– با موبایلت یه عکس ازش بنداز بعدا  بخون

الهام چند تا عکس با موبایلش از صفحه نامه انداخت و نامه رو داد. بردم پایین.

نامه رو دادم راننده. راننده تشکر کرد و نامه رو برد. اومدم بالا دیدم الهام لباساشو عوض کرده و خیره به صفحه موبایلش داره نامه رو میخونه.

– نادر این نامه جریانش چیه؟

– یه نامه ای اومده بود اشتباه بود دادم بره پیش صاحب اصلیش.

شب شد شام خوردیم و قبل خواب داشتم به جریان امروز صبح فکر می کردم. صبح شد. ساعت نه زنگ خانه بصدا در اومد. مهسا بود. تعجب کردم. گفتم بیا بالا.

– چی شده؟ امروز روز کلاست که نیست

– استاد اگه اشکال نداشته باشه امروز رو جای هفته بعد بیام که نیستم

– نیم ساعت دیگه یه شاگرد دیگه میاد

– خوب همون نیم ساعت بهتر از هیچ چیه

– باشه برو پشته پیانو بشین تا من بیام

ساعت نه و نیم شد و زنگ خونه بصدا اومد. رضا بود. اون یکی شاگردم. مهسا خداحافظی کرد و رفت. گفتم ” سوغاتی یادت نره!”

دو هفته گذشت. خبری از مهسا نشد. زنگ زدم که بگم کلاس نمی آی. دیدم گوشی ایرانش خاموشه. از سر بیکاری رفتم اینستاگرامش رو چک کنم که دیدم چند تا عکس توی خارج انداخته.

یکی از آخرین پستاش نظرم رو جلب کرد. عکسی بود که مهسا با یک پیرزن و پیر مردی  انداخته بود که پیرمرده دست راست نداشت.

زیرش نوشته بود “امروز رفتم پیش تنها بازمانده ردیف پنجم حادثه ۵/۵/۱۹۸۵٫ پدر بزرگ مانی و مامان بزرگ فخری .”

به عکس بیشتر نگاه کردم. دیدم بلیط در دست آقای پدر بزرگ هست. تازه یادم افتاده  بود که همراه نامه بلیط را نداده بودم. گفتم بلیط دست این یارو چیکار میکنه. زنگ زدم به الهام پرسیدم بلیطی چیزی توی این چند روز توی سطل آشغال ننداخته؟

– نه چیزی ندیدم

تلفن رو قطع کردم. کمی فکر کردم. یعنی کجا گذاشته بودم اون بلیط لعنتی رو. که یهو یادم افتاد گذاشته بودم لای دفتر نت. رفتم سراغ دفتر نت. ورقه ها رو دونه دونه وارسی کردم. در دفتر نت چیزی نبود. حالا فهمیدم اومدن مهسا بی دلیل نبوده. حتما اومده بوده سراغ بلیط.

چند روز بعد یه پیام تلگرامی برام اومد: “الان دیگه حتما فقط ما سه نفر هستیم که میدونیم پدر بزرگ مانی یه معشوقه دیگه ای هم داشته که اسمش سوری بوده و قبلا صاحب این خانه هم بوده و حالا دیگه اینجا نیست. فقط پدر بزرگ مانی بازمانده اون حادثه نیست. ”

با خوندن پیام مهسا زیاد تعجب نکردم. چون توی این چند روز هزار تا سناریو برای این ماجرا برای خودم بافته بودم که یکیش همین روایت مهسا بود. با خودم گفتم یعنی سوری الان کجاس. شاید پدر بزرگ دلش هوای اون روزا رو کرده بوده که این نامه رو فرستاده. رفتم پشت پیانو و این آهنگ رو برای خودم مرور کردم:

مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان هم پیمان با قایقران ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها

به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها

که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها

شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم

نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن

نویسنده : محمد قاسمی
تعداد کلمه : ۲۴۶۰

لینک گروه این داستان

3 دیدگاه ها

  1. هما گفت:

    داستان بسیار خوب تمام شد….
    قلم نویسنده بسیار توانا است.
    منتظر داستان هاى جدید از شما هستیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

My title page contents