بهار ما گذشته
۱۳۹۶-۰۵-۰۳
نمایش همه

واقعیت مجازی

با پدرم تازه آشنا شده ام. من تازه از پرورشگاه آمده ام و امروز ذقیقا یک ساله با خانواده جدیدم دارم زندگی می کنم. زندگی من پارسال رنگ و بوی دیگه ای گرفت. از دنیای مجازی به واقعیت حرکت کردم. داستان من از اون روزی شروع شد که برای اولین بار در اردوی تابستانی، در شهر بازی، عینک واقعیت مجازی به چشمانم زدم. خیلی برای جالب بود. انگار دنیایم عوض شده بود. برای خود یک پا آلیس سرزمین عجایب شده بودم. آن روز بعد از بازگشت به پرورشگاه خیلی روی این دستگاه و ارتباط آن با آرزوهایم فکر کردم. من مهسا در آن روزهای نوزده سالگی، دیگه نه دغدغه کنکور داشتم و نه دغدغه خانواده. چرا که کنکور در دانشگاه تهران رشته پزشکی قبول شده بودم و پرورشگاه تا زمان فارغ التحصیلی ساپورتم می کرد و همینطور به نداشتن خانواده عادت کرده بودم. اما همیشه یه غم توی دلم بود و هیچ گاه یادم نمی امد که واقعا از ته ته دلم شاد بوده باشم. اما با اون دستگاه و عینک انگار از زمین کنده شده بودم و واقعا شاد بودم و جیغ می زدم. با خودم گفتم پس من هم می توانم در شرایطی شاد باشم و هیجان زده بشوم. و این فکر محرک من شد. از اینستاگرام و فیس بوک شروع کردم و برای خودم یک پروفایل جدید به زبان انگلیسی ساختم چون حوصله عشق و عاشقی و اینجور بازی های اینترنتی و قرار و مدار ها رو نداشتم. بر خلاف بقیه دخترها اصلا به دنبال پسرا و تجربیات جدید و از این کنجکاوی ها نبودم. با خودم گفتم باید ارتباطاتم رو با دنیای خارج بیشتر کنم. اما چیزی از واقعیات نزدم و دقیقا همه زندگیم رو مو به مو در روند تکاملی صفحاتم شرح دادم اما به انگلیسی. برای همین کسی زیاد به صفحاتم سر نمی زد. تا اینکه پسری بنام یحیی وارد زندگیم شد.

یحیی طبق انچه که توی پروفایلش امده بود ۳۰ ساله بود.  یحیی یک اپلیکیشن درست کرده بود بنام ۳۶۰ درجه. با این اپلیکیشن و استفاده از عینک واقعیت مجازی اش می توانستی یک نمایشگاه مجازی از عکس های خودت بسازی و در آن شروع به حرکت و مرور خاطرات بکنی. یحیی پروفایل من رو دیده بود و از تجربیات اون روزم در شهر بازی با خبر شده بود. برای همین از روی شماره تلفنم برام یک نرم افزار و یک عینک واقعیت مجازی فرستاد. و این یعنی سرنوشت.

من هم با تمام عکس هایم نمایشگاهی مجازی درست کردم و ساعت ها همراه با یک موسیقی ملایم در این نمایشگاه سیر می کردم. تا اینکه یک روزی وقتی که داشتم با نرم افزار یحیی کار می کردم دیدم تمام عکس های من از توی نرم افزار پاک شده و عکس های زندگی یحیی اومده. خیلی برام جذاب بود و تعجب برانگیز. من هم شروع کردم به مرور زندگی یحیی از بچگی تا بزرگسالی اش رو اونجا گذاشته بود. برای من و هم نسل های من حدس زدن علت این اتفاق زیاد سخت نبود. احتمالا یحیی نرم افزار را مخصوص من بازنویسی کرده بود. حدس هم میزدم از طریق اینترنت او هم عکس های من رو کش رفته و اونم داره توی نمایشگاه مجازی من سیر میکنه. اشکالی نداشت و اصلا برایم چیز مهمی نبود. برای یک بچه پرورشگاهی عکس خصوصی و اصلا زندگی خصوصی زیاد معنا نداره. در پرورشگاه همه از همه چیز هم با خبر بودن و این چیز عادی برای ما بود.

داشتم در عکس های یحیی پیش می رفتم که دیدم یواش یواش در عکس ها یه دختری داره دیده میشه. اولین عکس فکر کنم عکس یه مراسم شبیه خواستگاری بود. دومین عکس تصویری از محضر خانه بود. تعجب کردم.

پس یحیی زن داره.

در نمایشگاه مجازی یحیی رفتم جلوتر  . عروسی و ماه عسل را رد کردم. به بچه دار شدنشان رسیدم. اولین بجه را رد کردم و به دومی رسیدم. تعجبم بیشتر و بیشتر می شد. پیش رفتم و دیدم یحیی در آزمایشگاه در حال آزمایش خون است. رفتم جلوتر. دیدم یحیی در حالی که موهایش بسیار کم پشت شده دارد شیمی درمانی می کند. و سه عکس اخر موهای بدنم را سیخ کرد. و اون مراسم خاک سپاری یحیی بود.

این چه شوخی بی معنایی می تونست باشه؟ چند روزی شکه بودم از این حادثه. دو ماه با یک یحیی خیالی بودم. و الان او مرده بود. اینقدر درسام و برنامه ام پر بود که وقت برای اینکه برم یحییی یا اون کسی که خودش رو یحیی معرفی کرده بود و عکسای کس دیگه ای رو برام فرستاده رو پیدا کنم نداشتم. لذا از کنار این ماجرا گذشتم اما دقیقا تجربیات و عکس العمل ها و افکارم رو توی صفحه ام به اشتراک گذاشتم. تا اینکه یک روزی با یک مردی پنجاه و پنجاه پنج ساله دم پرورشگاه رو به رو شدم. خیلی چهره اش برام آشنا بود.

یادم اومد! اون پدر یحیی بود. توی عکس ها دیده بودمش.

صدام زد: خانم دکتر! می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

گفتم بفرمایید.

من دکتر حمیدی هستم. متخصص قلب و عروق. نمی دونم من رو یادتون اومده یا نه. من پدر یحیی هستم. اون …

در این لحظه کمی بغض مخفی کرد و من بیکار بهش زل نزدم. بهش گفتم براتون متاسفم. منم شوکه شدم.

دکتر حمیدی پرسید میشه بگید چرا متاسفید؟ تعجبم بیشتر شد با خودم گفتم یعنی چی این آقا پس چرا اینجا سبز شده؟

سریع گفتم ببخشید حرفتون رو قطع کردم میشه ادامه بدید بگید برای یحیی چه اتفاقی افتاده؟

یحیی  سه سالی هست که از خونه رفته و منو مادرش خیلی داریم دنبالش می گردیم.

پرسیدم پس زن و بچه اش کجان؟

اصلا زن و بچه نداره. یحیی فقط ۳۰ سالشه.

میشه بیشتر از یحیی برام بگید.

یحیی یکی از نخبه های کامپیوتره و بارها جوایز بسیاری برده. یه عالمه پیشنهاد از دانشگاه های خارجه داشت…شما خبری ازش دارید؟

من چطوری باید ازش خبر داشته باشم؟

آخه چند روز پیش یه پیامک برام امد که آدرس شما رو روش نوشته بود. ایناهاش. نوشته “بروید پیش خانم دکتر قوامی. اون می تونه آخرین خبری که خودش از من داره رو بهتون بده. من همه تلاشم اینه که کسی رو ناراحت نکنم”

حدس زدم چی شده. یحیی مرده بود. اون از طریق یک سری ربات اینترنتی بعد از رفتنش اطلاعات مربوط به خودش رو جمع آوری کرده بود و برام فرستاده بود تا من قاصد خبرهای بد برای پدر و مادرش باشم.اما اون عکس ها از زن و بچه اش هم واقعی بودند؟

چرا زن و بچه و خودش رو از پدر و مادرش مخفی کرده بود؟ این سوال خیلی اذیتم می کرد.  اینجا بود که کار و درس و همه چیز رو تعطیل کردم و به پدر یحیی گفتم بگذارید من اولین خبری که از یحیی دستم امد  رو بهتون می دم. دکتر حمیدی زیاد اهل التماس و گیر دادن نبود برای همین خیلی راحت شماره تلفن رو داد و رفت.

من به نمایشگاه مجازی یحیی برگشتم و عکس ها را با دقت بیشتری مرور کردم. از روی عکس مربوط به شیمی درمانی ادرس مرکز درمانی رو پیدا کردم و به همین ترتیب کارآگاه وار به خانه یحیی رسیدم.

خانه ای مجلل در بالای شهر. اما سردر خانه یک پرچم مشکی به اهتزاز در آمده بود. نه اعلامیه ای و نه پلاکاردی. زنگ خانه را زدم. زن یحیی مرا به خانه پذیرفت و سیر تا پیاز قضیه رو بهش گفتم.

گفت دیروز یک پیام ایمیلی برایش از طرف یحیی آمده بود که همه چیز را برایش شرح داده بود. یحیی وصیت کرده که اگه تو اینجا رو پیداکردی فقط خودت باید بری خبر فوتش رو به پدرش بدی چون تو خواهر یحیی هستی. بیا اینجا رو بخون. یحیی نوشته سال ۱۳۶۹ دکتر حمیدی بصورت داوطلبانه در شهرستان ها خدمت می کرده. توی اون سال همراه با همسرش به رودبار می روند و در همون سال زلزله ای در رودبار می اید که بچه های زیادی در آن یتیم می شوند. آنها یحیی رو به فرزندی قبول می کنند اما یحیی یک خواهر کوچکتر هم داشته که اون تویی. یحیی خیلی دنبالت گشت تا تو رو پیدا کرد.

ازش پرسیدم چرا اینهمه مخفی کاری؟ چرا از پدر و مادرش جدا شد؟

اون زمانی تو رو پیدا کرد که فهمیده بود سرطان داره برای همین نمی خواست تو رو ناراحت کنه و به غم هات اضافه کنه. داستان منم مفصله. من دختر برادر دکتر حمیدی هستم. پدرم با ازذواج من با یک پسر سر راهی مخالف بود. حتی با قبول کردن یحیی به فرزند خواندگی نوسط عمومیم مخالف بود.  حمید حتی یک مراسم خواستگاری برام گرفت که اعلام عمومی بکنه اما پدرم در آن شب یک دعوای حسابی راه انداخت. برای همین من و یحیی یک زندگی مخفیانه رو شروع کردیم. ما چهار ساله که ازدواج کردیم و که یکسال اولش از خانواده هامون جدا نشده بودیم. بعدش دیدیم خیلی سخته.

در آن لحظه بچه های برادر نداشته ام رو دیدم که روی زمین در حال ماشین بازی بودند و آشکارا بغض کردم.

نام داستان : واقعیت مجازی
نویسنده :علی سیدی
تعداد کلمه : ۱۴۵۷

لینک گروه این داستان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

My title page contents